Sunday, December 13, 2009

مرشد در ناهارخوري

غذايش مدتي هست كه تمام شده. موبايلش را برمي دارد و شماره مي گيرد:
- سلام. كجايي؟... چيزايي كه گفتم يادت نره: دقت! هميشه توي زندگيت دقيق باش. كاري نداري؟ خدافظ.

Monday, November 30, 2009

راه حل؟

اكثر وقت ها زبانم خوب كار نمي كند. مخصوصا وقتي از چيزي خوشحال مي شوم كه انتظارش را نداشته ام. مثلا امروز وقتي همكارم كه از كانادا برگشته هديه هايي را كه تنها براي من آورده بود يواشكي به دستم داد، كلي غافلگير شدم. هديه ها را طوري كه توجه كسي جلب نشود در آوردم و از او كه كنار دستم نشسته بود كلي تشكر كردم. ولي باز آخر كار فكر كردم نتوانسته ام آن جور كه دوست داشته ام و به نظرم مناسب بوده است تشكر كنم. معمولا اين اتفاق زياد مي افتد. فكر مي كنم بايد مثلا فلان جمله را مي گفتم تا بيشتر خوشحالش كنم و او بفهمد كه چقدر سورپريزم كرده است، يا چقدر از خوش سليقگي اش شگفت زده ام و اينكه هديه هايي كه برايم گرفته چيزهايي است كه واقعا دوست دارم. معمولا دلم مي خواهد فرصت ديگري پيدا كنم و آن چيزها را به شكلي به او بگويم ولي گاهي اين فرصت ديگر از دست رفته است. البته اين احساس معمولا پايدار نمي ماند و دير يا زود متوجه مي شوم زيادي سخت گرفته ام.
راستش حدس مي زنم كه بايد براي اين نارضايتي و عذاب وجدان - كه تنها به زبانم هم مربوط نمي شود – چاره اي پيدا كنم.

Saturday, November 14, 2009

جايزه

فكر كنم براي شركت در يك برنامه ي گروهي توي آمادگي بود كه اولين جايزه ام را گرفتم. مطمئن نيستم چه مراسمي بود ولي شايد همان نمايش چهار فصل با شعر و دكلمه بود كه من در آن نقش مجري را داشتم و عكس هاي آن هنوز توي آلبوم بچگي هايم هست.
جايزه ي همه مثل هم بود: كتابي نازك در حدود ده صفحه به نام "پروين به دبستان مي رود". كتاب قشنگي بود و من تا سال ها داشتمش. فكر كنم برگرداني از يك متن خارجي بود. با نقاشي هايي قشنگ و سطح بالا.
يادم هست از گرفتن جايزه خيلي ذوق كرده بودم و جالب اينكه كاغذ كادوي آن دقيقا به يادم مانده. در واقع همه ي جايزه ها را به جاي كاغذ كادو با كاغذ رنگي بنفش تيره و براقي پيچيده بودند كه فكر كنم براي من جذاب بود. آن روز توي سرويس كه داشتم به خانه بر مي گشتم خيلي خوشحال بودم.
چند روز بعد يا بيشتر بود كه به دليلي گذرم به دفتر افتاد. شايد براي بردن چيزي به كلاس مرا به آنجا فرستاده بودند. همانطور كه ناظم داشت توي كمدي را مي گشت، چشمم به كمد كناري افتاد كه يكي از درهاي آن باز بود. فكر كردم اشتباه مي بينم. باورم نمي شد: كمد پر بود از كتاب "پروين به دبستان مي رود". كتاب ها جا به جا روي هم افتاده بودند و تل نامنظم و كج و معوجي از آن ها در حال ريزش به نظر مي رسيد. تمام طبقه ها تا جايي كه مي توانستم ببينم، آن دختر زيبا با صورت ملوس و موهاي طلايي و لباس قشنگش – كه شايد پروين كمتر از هر اسم ديگري به او مي آمد - موج مي زد.

Tuesday, November 10, 2009

ويتامين كتك

فكر كنم يه چيزيم شده. امروز كه داشتم يه مقاله رو براي آپلود توي سايت آماده مي كردم يه دفعه مثل برق گرفته ها چهارچشم شدم روي عنوانش: "كاربرد روش جديد اغتشاش در تحليل اطلاعات چاه آزمايي و توليد مخازن گازي".
از صبح هم همه اش صداي همهمه و الله اكبر از بيرون مي شنوم.
گمونم يه چيزي توي خونم كم شده.

Tuesday, September 29, 2009

حيرت

دختر دوان دوان از خيابان بغلي خودش را رساند نزديك ما. زبانش بند آمده بود. دست لرزانش را گرفته بود جلوي دهانش. رنگ به صورت نداشت. چشمانش گشاد شده بود و نگاهش دودو مي زد. عقب عقب رفت كنار پياده رو. گفتم حتما جلوي چشمانش يكي را با تير زده اند. پرسيديم چي شده؟ سعي مي كرد سرك بكشد طرف خياباني كه از آن آمده بود. قرار نداشت. دو سه بار پرسيديم تا توانست فقط بگويد: "خواهرهام...".
همراه عده اي كه داشتند فرار مي كردند سمت ما دويديم توي يكي از كوچه ها. دختر توي هياهو و شلوغي و گريزها گم شد.
يك ربع بعد ديديمش. مشت گره كرده اش را بالا برده بود و همان طور كه داشت مي رفت سمت خيابان، بلند بلند شعار مي داد.
دو دختر جوان چند متر عقب تر توي پياده رو ايستاده بودند و صدايش مي كردند كه برگردد.

Saturday, August 08, 2009

بازی وبلاگی

مولود عزیز در این پست لطف کرده و من رو به یک بازی وبلاگی دعوت کرده.
بازی اینه: "انتظار شما از رسانه ی ملی چیست؟"
راستش من از بعد از انتخابات تا حالا نتونستم چیزی بنویسم. همونطور که دوستان می دونن نوشتنم همچین چشمه ی جوشانی هم نبود که بگم یه دفعه خشکیده یا چیزی از این دست. همون وقت هم کم می نوشتم. ولی واقعا بعد از انتخابات همون کم رو هم نتونستم بنویسم. نوشتنی فوق العاده زیاد بوده و هست و نمی شه گفت ناامیدی یا دلسردی یا هر احساس منفی دیگه ای جلوی نوشتنم رو گرفته چون اصلا ناامید یا افسرده نیستم و نه اینکه دوست نداشتم درباره ی این روزها بنویسم ولی نمی دونم چرا از این همه دیدنی ها دستم به نوشتن نرفته.
درباره ی بازی هم چند روزی می شه که دارم فکر می کنم چیزی بنویسم ولی نمی تونم. شاید جوابش واضح به نظر برسه ولی واقعا نوشتن درباره ی چنین موضوعی مشکله. مخصوصا که خود دو واژه ی رسانه و ملی اونقدر نامانوسن که مثلا "دراکولای علف خوار". یا مثل اینکه بخوای بگی یه سوسک حمام باید چه کار کنه که شبیه یه اسب سفید بشه.
بعد فکر کردم اگه قرار به نوشتن بود، نوشتن از انتظاراتی که دارم خیلی خنده دار می شد. چون اونقدر دور از دسترس و واقعیتن که فعلا جنبه ی اجرایی عملی در ایران ندارن. بنابراین حدس می زنم بهتره درباره ی این فکر کنم که چه انتظاری از رسانه ندارم، تازه اونم نه از نوع ملی اش.
مثل بحثی که قبل از انتخابات مطرح می شد که ما از رئیس جمهور باید انتظار داشته باشیم چه کارهایی رو نکنه نه اینکه چه کارهایی رو انجام بده چون این واقع بینانه تره. و فکر کنم توی ایران خیلی چیزا لااقل فعلا اینجوری هستن.
به هر حال بهش فکر می کنم و اگه تونستم یه لیست درست کنم اینجا می ذارم ولی باید بگم یه سری از جواب هام با خود مولود مشترکه. از مولود عزیز بابت دعوتش ممنونم.
شاید چنین حقی نداشته باشم ولی با اجازه من هم فروغ، نازنین، آراد، علی، شیخ نسیان، پیمان شکن، شراب تلخ، HerrBlum و Diis Ignotis رو دعوت می کنم که اگه دوست دارن توی این بازی شرکت کنن.

Wednesday, June 10, 2009

امید

نشاطی که مدت ها بود در مردم سراغ نداشتم، چند روزی هست که توی خیابان ها موج می زند.
امیدوارم به شادی ختم شود.